حقيق ألاّ يأخذ منك كل هذا الهم
حكى أن رجلاً تكالبت عليه المشاكل،
روايت كنند كه مردي را مشكلات از همه سو هجوم آوردند
وأصبح مهموماً مغموماً،
بطوريكه افسرده وناراحت شد
ولم يجد حلاً لما هو فيه ...
راه حلي براي مشكلش نيافت
فقرر أن يذهب إلى أحد (الحكماء)
قرار گذاشت كه نزد حكيمي رود
لعله يدله على سبيلٍ للخروج من الهم الذي هو فيه
تا شايد او راه گريزي از اين غم به وي نشان دهد
وعندما ذهب إلى الحكيم .. سأله قائلاً:
وقتي نزد آن حيكم رفت ، پرسيد :
أيها الحكيم لقد أتيتك وما لي حيلة مما أنا فيه من الهم؟
اي حكيم ! به نزد تو آمدم در حاليكه از براي اين غم خود چاره اي نميبينم.
فقال الحكيم :سأسألك سؤالين وأُريد إجابتهما...
حكيم گفت : دو سوال از تو ميپرسم وميخواهم كه پاسخ دهي
فقال الرجل: اسأل.
مرد گفت : بپرس
فقال الحكيم: أجئت إلى هذه الدنيا ومعك تلك المشاكل؟
حكيم گفت:آيا وقتي به اين دنيا آمدي اين مشكلات با تو بود؟
قال: لا.
جواب داد : نه
فقال الحكيم: هل ستترك الدنيا وتأخذ معك المشاكل؟
گفت آيا دنيا را كه ترك كني مشكلات را با خود خواهي برد؟
قال:لا.
گفت نه
فقال الحكيم: أمر لم تأتِ به، ولن يذهب معك
حكيم گفت : امري كه آن را با خود نياورده اي وبا تو نخواهد آمد
الأجدر ألا يأخذ منك كل هذا الهم
شايسته است كه چنين تو را ناراحت نكند
فكن صبوراً على أمر الدنيا وليكن نظرك إلى السماء أطول من نظرك إلى الأرض يكن لك ما أردت.
بر مقدرات دنيا صبور باش وبه آسمان بيشتر از زمين نظاره كن تا آنچه ميخواهي فراهمت شود
فخرج الرجل منشرح الصدر مسرور الخاطر مردداً:
(أمر لم تأت به ولن يذهب معك حقيق ألاّ يأخذ منك كل هذا الهم)
مرد شادمان وبافراغ بال خارج شد در حاليكه با خود تكرار ميكرد :
امري كه آن را با خود نياورده اي وبا تو نخواهد آمد شايسته است كه چنين تو را ناراحت نكند